واگویه

3 10 2009

امسال سال بدی نبوده (البته هنوز تمام نشده) و امیدوارم که با اتمام این سال افسوس لحظاتی رو که دارم سپری میکنم به این شکل , نخورم البته اگر کمی بیشتر منطقی فکر کنم میبینم که جایی برای گله از خودم و افسوس نخواهد ماند برای اینکه در چنین شرایطی بهترین گزینه ها رو انتخاب کرده ام و هر کس دیگه ای هم به جای من قرار میگرفت همین تصامیم رو میگرفت و به همین نقطه ختم میشد.

گاهی وقتها درست مثل ماهی میمونم که از فرط بی آبی در تب و تابه و وقتی که آبی میبینه حاضر میشه با آگاهی از اینکه این آب چیزی جز آب جوشان و داغ نیست خودش رو تسلیم  می کنه تا در اون غوطه ور بشه و عطشش رو برطرف کنه حتی به قیمت سوختن و نابود شدن.

این روزها روزهای سختی برای من هستند هر چند این رو میدونم که سالیان بعد اگر باز هم در چنین موقعیتی قرار بگیرم هم نمیتونم چیزی جز این رو انتخاب کنم و لی همه اینها نمیتونن دلیلی باشند برای اینکه اکنون خوش باشم..





گزارش اختطاف شده ای از اختطافش!!!

13 09 2009

خیلی بیصدا و آرام آرام, قضیه دو خبرنگاری که معلوم نیست کی و از کجا داخل افغانستان شده اند و چطور به منطقه حادثه رسیده اند و چطور و چه زمانی ربوده شده اند , خبر داغ روزنامه ها و رسانه های داخل کشور شده است!!!.
صحبت از «استفان فارل» یا «استفن فارل» خبرنگار رسمی نیویورک تایمز و » سلطان منادی» همکار و مترجمش است که برای تهیه خبر در مورد چگونگی و علل بمباران تانکرهای ربوده شده به وسیله طالبان توسط نیروی های ناتو یا آیساف (ظاهرا معلوم نیست کدامشان!), به کندوز سفر کرده بودند و در آنجا ربوده شدند.
داستان پلیسی از اینجا آغاز میشود که تا لحظه آزاد سازی خبرنگار ربوده شده توسط نیروهای ویژه انگلیسی هیچ کسی دم از این آدم ربایی نمیزند.
جدای از اینکه چرا ریاست محترم امنیت ملی از قضیه آدم ربایی و زمان وقوع آن خبر نداشته و چرا به سادگی و بدون هیچ بازپرسی خبرنگار آزاد شده کمتر از بیست و چهار ساعت بعد از آزادیش از افغانستان خارج میشود. باید پرسید چرا خود این به اصطلاح خبرنگار بلافاصله و به محض رسیدن به کشورش با پررویی تمام گزارش و چشم دیدش را از این واقعه بدون در نظر گرفتن واقعیتها تهیه و به نشر میسپارد.
به قول نویسنده سایت http://www.wired.com , نکته جالب توجه این گزارش «استفن فارل» این است که او به مانند یک کارشناس و جاسوس حرفه ای تمام جزییات این رویداد را به خاطر داشته و بیان میکند, اعم از موقعیت استراتژیک طالبان در کندوز, تاثیر آنان بر امنیت منطقه, امکانات تسلیحاتی و نظامی آنان, امکانات اقتصادی و معلوماتی از این قبیل.
حال سوال اینجاست که چطور یک خبرنگار در کمتر از دو روز و در حالی که خود طعمه و در بند قهرمانان گزارش خود بوده توانسته این اطلاعات را به دست بیاورد. آیا «سلطان منادی» با او کمک کرده و رابط بین او و طالبان شده ؟ اگر چنین است آیا چیزی مهمتر از اینها را طالبان از طریق «سلطان منادی» به «استفن فارل» گفته اند که باعث به خطر افتادن جان او شده؟
به راستی تا کی باید در کشور خودمان توسط میهمانانی که خودمان فرا خواندیم توهین و تحقیر شویم؟
لازم به یاد آوریست که سلطان منادی و استفان فارل طی تهیه یک گزارش از بمباران کندوز توسط طالبان ربوده شدند و بعدا طی یک عملیات نجات استفان فارل آزاد شد و سلطان منادی باشلیک گلوله از فاصله نزدیک به زیر گلویش کشته شد.
برای دیدن گزارش به اصطلاح خبرنگار نیویورک تایمز از ربوده شدنش و از عملیات نجاتش کلیک کنید





انتخابات ریاست جمهوری

26 08 2009

انتخابات با همه سختیها و کمبودی ها تموم شد, حالا به قول معروف تازه داستان شروع شده, طالب ها میگردن دنبال کسانی که رای دادن و انگشتهای رنگیشون رو قطع میکنن. نامزدهای انتخابات هر کدوم خط و نشون میکشن که اگه نتیجه به نفعشون نشه از «راههای دیگری» برای رسیدن به حقشون استفاده میکنن.
توی این قیل و قال, خیلیها هم دارن آروم کار خودشون رو میکنن. شرکتهای هواپیمایی قیمت TICKETرو زیاد کردن, شرکتهای واردکننده قیمت مواد اولیه رو افزایش دادن و از همه مهمتر اینکه حالا هیچ کس به فکر اون نامزدهایی که حتی یک رای هم نیاورده اند نیست. شاید این موضوع در کشورهای دیگه مهم نباشه ولی اینجا خیلی مهمه. چون لازمه کاندیدا شدن دادن حداقل 10000 کارت رای دهی طرفداران به کمیسیون انتخاباته, پس حداقل تعداد رای هر نماینده نباید از 10000 رای کمتر باشه در حالی که تقریبا نیمی از کاندیداها حتی نصف این تعداد رای رو هم کسب نکرده اند!!!!.
پس نتیجه اخلاقی اینکه حتی خود کمیسیون انتخابات اولین نطفه های تقلب رو در انتخابات کاشته





28 06 2009

«»دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟»»

دیریست که یادها در یادم نیست





کابل, انتخابات, زندگی, امید و …

22 06 2009

نوشتن برایم در حال سخت شدن است. گاهی روزها و روزها میشود که تنها مونس سر انگشتانم صفحات نقره ای کیبوردهاست, و این تصور که روزی شاید نتوانم بدون این صفحات چیزی بنویسم آزارم میدهد.

روزهای گذشته روزهای سختی بودند که خاطرات تلخ فراموش کردنشان را سخت تر میکند, هیچ گاه انتظار چنین روزهایی رو در ذهنم نمیپروراندم.

به قول دوستم در حال ناپدید شدن در خودم هستم , و اگرچه هنوز در این مورد اعتراضی از اطرافیانم نشنیده ام ولی میتوانم تصور کنم چه روزهایی در پیش رو خواهم داشت.

ظاهرا انتخابات ریاست جمهوری افغانستان شروع شده ودر و دیوار شهرها و حتی وسایل نقلیه پر شده از تبلیغات کاندایدهای ریاست جمهوری. هر چند هنوز به درستی نمیتوان تشخیص داد که تبلیغات نصب شده بر شیشه های وسایل نقلیه صرف برای جلوگیری از نور آفتاب است یا اعلام طرفداری از نامزدها.

گرچه چیز غریبی نیست سو استفاده اراکین دولتی از مناصبشان برای تبلیغات به نفغ نامزد خاص , اما انتظار دیدن جانبداریهای این چنین صریح از سوی مقاماتی که در راس دولت هستند کمی عجیب مینماید.

شاید نتوان درک و تحلیل سیاسی عامه مردم را در سطح بالایی متصور شد, ولی به راحتی میتوان فهمید که به راحتی فهمیده اند که از جمع 44 نامزد ریاست جمهوری افغانستان تعداد انگشت شماری به طور جدی این رقابتها را دنبال میکنند, و دیگر نامزدها از این انتخابات و فرصت تبلیعات تنها  برای کسب شهرت و یا احتمالا دریافت وعده و وعید و یا منصب و قدرت  از نامزدهای قویتر استفاده میکنند.

این مردمی که من در این روزها میبینم , نه تنها هیچ امیدی به تغییر و بهبود شرایطشان بعد از انتخابات دارند بلکه حتی نمیتوان بارقه هایی هر چند ناچیز از امید به یک زندگی آرام را در چشمانشان دید.





تمام

5 05 2009

شاید به جرات بتوانم بگویم که قدش به شیشه موتر( ماشین) هم نمیرسید, با آن اندام ضعیف و نحیفش و با آن قدمهای کوچکش با موتر(ماشین) مسابقه گذاشته بود. صدا میزد و صدا میزد»کوته سنگی عاجل رو یالله بدو کوته سنگیییییی» گاهی جمله بر لبانش نیمه تمام میماند , نیمی از خستگی و درد حنجره و نیمی از دلواپسی اینکه مبادا راننده برود و پولی بابت این تبلیغ به وی نپردازد, پابه پای موتر (ماشین) میدود و داد میزند. در آخرین لحظه گویی خود راننده هم از خیر یک مسافر نداشته اش میگذرد و همچنان که در حال حرکت یک پنج روپیه ای را به سوی کودک پرتاپ میکند.
چهره کودک اما در این لحظه دیدنیست, دیدنی که نه نا دیدنیست.نیمی خندان از کسب معاش و نیمی نگران و هراسان از درد حنجره و نیمی دیگر از یاس, یاس بی ارزش بودن معاشی که گرفته , معاشی که حتی نمیتواند با آن یک قرص کامل نان را بخرد.
به راستی ما در کجای این جهان قرار داریم؟





نانوشته

27 04 2009

لحظه های نابی درزندگی پیش میاد که بعدها نه تنها به هیچ قیمتی نمیشه به دستشان آورد بلکه حتی لمس شیرینی های  آن هم دیگه ممکن نمیشه. 

الان در همان شرایطم , هر لحظه ام لحظه ای نابه که با وجود اینکه میدانم  تکرارشان برابم تقریبا غیر ممکنه ولی نمیتوانم  ذخیره شان کنم.  شاید روزی روزگاری که دوباره اینها را بخوانم حتی نتوانم به یاد بیاورم که چه بوده این لحظات ناب ولی……

برای چند روز گذشته آنقدر مشغول بوده ام که  به آسانی نمیتوانم  تا چند روز دیگر از دست پس لرزه هایش خلاص شوم. هفته بعد سفری که مدتهاست چشم به راهش بودم پیش رویم خواهد بود و مهمتر اینکه میدان کارزار و میدان سنجش . امیدی به جز موفق شدن برایم چاره ساز نخواهد بود.