28 06 2009

«»دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟»»

دیریست که یادها در یادم نیست

Advertisements

کارها

Information

2 responses

22 07 2009
موسیو گلابی

حق مطلقاً با شماست و من در موردش بی‎دقتی کردم … در ضمن من هیچ وقت اعتقادی ندارم که افغان‎ها آدم‎های بدی هستند، که بسیاری از اون‎ها رو دیدم که بسیار مردتر از ما ایرانی‎ها هستند … بابت اون اشتباه ازتون عذرخواهی می‎کنم و از این به بعد سعی خواهم کرد که بیشتر دقت کنم …

17 08 2009
پژمان

مهندس جان سلام !!!
از ادرس دوستی به دلنوشته هات راه یافتم واز تلاوتشان لذت بردم … امیدوارم در کنار دغدغه های مهندسی شاعر بمانی و دیوار های سرد سکوت را با آجر های عشق وفریاد روایتگر همیشه گی باشی ………..
یا حق ………

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: