افتخار

27 02 2009

میخوانم :

  • افغانستان در صدر کشورهای مورد توجه آمریکا قرار دارد.
  • افغانستان در صدر کشورهای تولید کننده و صادر کننده هرویین و تریاک جهان است.
  • افغانستان دربالای لیست سیاه کشورهای ناقض حقوق بشر قرار دارد.
  • افغانستان در صدر لیست سیاه کشورهای آلوده به فساد قرار دارد.
  • افغانستان اخیرا از رتبه دوم کشورهای خطرناک و نا امن جهان به رتبه اول ارتقا یافت.
  • افغانستان در صدر لیست کشورهای با اقتصاد ضعیف و وابسته به واردات قرار دارد.
  • افغانستان در لیست سیاه فدراسیون فوتبال اروپا قرار گرفته و تا اطلاع ثانوی قادر به انجام هیچ بازی در خاک اروپا نخواهد بود.

و نهایتا اینکه:

  • دارندگان پاسپورت افغانستان, بی ارزشترین مدرک شناسایی برای سفر را در دستانشان دارند.

ولی با همه اینها همیشه در بوق و کرنا میکنیم که مردم میهن دوست و با غیرتی هستیم و حتی حاضر نیستیم که یک وجب آنرا به بیگانه بدهیم؛ ولی با کمال پر رویی دست به هر کاری میزنیم بلکه بتوانیم به یکی از این کشورهای بیگانه  برویم و ازین کشور مملو از افتخار و غرور فرار کنیم!!, گاهی وقاحت غیرتمندانه مان غیر قابل تحمل میشود.

برای ثبوت لینکهای زیر را ببینید:

 

فرار دست جمعی تیم ملی نوجوانان افغانستان برای چهارمین بار

«گل پری , دوازده ساله ای که با طلای سفید! افغانی دست دوستی داده !

خلاصه ای از اوضاع مالی و اقتصادی افغانستان  و    موقعیت افغانستان در لیست

افغانستان در انتهای لیست کشورهای با محدودیت ویزا

موقعیت افغانستان در لیست سالانه کشورهای آلوده به فساد

در افغانستان همه چیز قابل فروش است!

مسولیت و جوابگویی مسوولان در افغانستان





دمکراسی

23 02 2009

 

باز هم نوبه های بیکاری!!

نشسته ام و مشغول کارم هستم و تلویزیون بی زبان هر لحظه به زبانی اظهار وجود میکند؛ توجه نمیکنم, تا اینکه صدای پخش یک تبلیغ مرا جلب میکند, از این دست تبلیغات را در هر کانال ماهواره (دیش) میتوان دید , ولی در سرزمین القاعده و تعصب هرگز نباید انتظار داشت ….., اما گویی اینکار هم ممکن شده.

خوشبختانه و یا بدبختانه !! دختری که این کالا را مغرفی میکند از خودمان نیست وگرنه …..

نمیدانم آیا پخش سریال تلویزیونی که در کشورهای دیگر تنها برای افراد بالاتر از 13 سال مجاز است نشانه ای از آزادی بیان و ترقی ظرفیت یکشبه مردم ماست یا نه  ولی شاید یکی از نشانه های دمکراسی ,پیشرفت وتکنولوژی؛ همین تبلیغ «»نوار بهداشتی مخصوص خانمها»» آنهم به صورت تجربی در تلویزیون باشد.!!!





گذشته ها

22 02 2009

نشسته ام توی لابی «سیتی سنتر»

اینقدر دیر شده که خدمه هر بار به بهانه ای میان تا منو بلند کنن ولی من از رو نمیرم. تنهایی غیر منتظره ای اینجا گیر آوردم که خیلی کم گیرم آمده تا حالا, و این تنهایی قشنگ در بین جمعیت برام خیلی جذابه.

توی چند قدمی ام کسی نشسته که بیش از دوساله که دوست داشتم ببینمش اینجا , ولی حالا که اینجاست نمیتونم برم و مثل بچه آدم روبروش بشینم و بهش بگم «سلام».

هر کاری میکنم نمیتونم فراموشش کنم , و از این بابت خیلی عصبانی ام , چون به خودم قول داده بودم تا به عهدم وفا نکردم دیگه به این قضیه فکرنکنم , و حالا هی وسوسه میشم تا….

متاسفانه و یا خوشبختانه قضیه عشق وعاشقی نیست , تنها قولی و قراری است که دوسال قبل داده بودم و تا حالا سعی دارم هنوز روی قولم و حرفم بمونم.

اینبار هم خدا کمکم میکنه این دارم عملا  حس میکنم.





آوای "دریش"

4 02 2009

شب جمعه است ولی خوابم نمیبرد , معمولا شبهایی که فردایش تعطیلی است همینطورم ,  هتل به این بزرگی آنقدر ساکت و کور است گویی هیچ کسی در آن نیست.

برای همین دور از چشم دیگران در لابی (تالار ) هتل درست مثل خانه ام روی مبل ( کوچ) لم میدهم و پایم را روی میز میگذارم , لپ تاپم را روی زانو می گذارم و ….

ناگهان در این سکوت زیبا حس ناخود آگاهی به من میگوید به صدایی که از دوردستها و هر چند دقیقه یکبار شنیده میشود دقت کنم؛ خوب که دقت میکنم صدای مردی است که به صدای بسیار بلند چیزی میگوید . ساعت را نگاه میکنم چیزی به نیمه شب نمانده و در کابل این زمان یعنی زمانی که حتی برای نمونه یک مرغ هم نباید پر بزند در خیابان (به دلایل امنیتی ).

بعد از دو -سه بار دقت متوجه میشوم که صدا متعلق به  سربازی است که در خیابان منتهی به وزراتخانه کشیک میدهد و بنا به رسم معمول هر کس و یا وسیله ای که از دور دست به طرفش نزدیک میشود را باید با  فرمان»دریش»*  متوقف کند و بعد از اطمینان از هویتش اجازه حرکت به او را بدهد . شاید برای خیلیها این قضیه زیاد مهم نباشد و شاید هم عادت کرده اند, ولی من نمیتوانم به سادگی بگذرم از این.

یک لحظه خودم را جای آن میگذارم , در سرمای 2-3 درجه و در نیمه شب به محض دیدن هر جنبده ای که به طرف وزارت خانه نزدیک میشود باید تمام قوایم را جمع کنم و فریاد بزنم «دریش» و بعد بلافاصله به حالت آماده باش قرار بگیرم که اگر احیانا این شی جنبنده توقف نکرد به او شلیک (فیر ) کنم. شاید این کار برای یک یا دوبار یا حتی ده بار قابل تحمل باشد ولی تصور اینکه حداقل در طول یک ساعت بیش از ده بار حنجره ات را پاره کنی کمی سخت به نظر می آید.

در دلم به این سرباز آفرین میگویم؛  و خدا را شکر میکنم که  به خاطر توان من مرا در چنین موقعیتی قرار نداده و نهایتا درست مثل یک بچه آدم سر جایم مرتب می نشینم و تکیه میدهم به مبل(کوچ), شاید با اینکار می خواهم جواب زحمتی که آن سرباز در آن بیرو ن ودر سرما میکشد را جبران کرده باشم.

 

پ.ن: * دریش : کلمه ای که استفاده نظامی زیادی دارد و در زبان پشتو معادل «ایست -توقف» است .