مکرر

9 03 2009

سوار ماشین (موتر) میشوم و با خیال راحت لم میدهم. از تصور اینکه این دفعه از شر چند نقطه ایست و بازرسی( تلاشی) تا رسیدن به فرودگاه (میدان هوایی) راحت هستم لبخندی رندانه تحویل خودم میدهم .

اما خوشی ام چندان طول نمیکشد چون به محض اینکه میرسیم به ورودی فرودگاه, می شنوم که به خاطر یک میهمان عالیقدر!! هیچ وسیله نقلیه (موتر) اجازه ورود به بخش اصلی را ندارد حتی پلاک (پلت) قرمزها!!!!. به شانس درخشانم تبریک میگویم و پیاده میشوم. 4 قسمت آزاردهنده را طی میکنم و هر بار در جواب اینکه»فندک(لایتر), ماشین ریش یا تیغ توی ساک داری؟» نه میگویم. اما وقتی از اسکنر ها میگذرم و چراغ سبز میشود خودم هم متعجب میشوم که نکند این لوازم را با خودم نیاورده باشم!!!

توی سالن انتظار برای اینکه مطمئن شوم, نگاهی دزدکی به داخل ساک می اندازم و وقتی میبینم علاوه بر تیغ و ریش ماشین و حتی فندک (لایتر), اسپری آتش زا هم دارم , میترسم . اینهمه را با خودم تا اینجا آورده ام و کسی نفهمیده؟.

پرواز با تاخیر بیش از دو ساعت انجام میشود و من باز هم از لذتبخش ترین لحظه پرواز (اوج گرفتن) لذت میبرم و خودم را مثل پلنگ صورتی توی صندلی (چوکی) فشار میدهم.

تنها چیزی که از این سفرها به یادم میماند همینها هستند , همیشه عجله برای دیر نرسیدن و همیشه تاخیر ساعته, لذت اوج گرفتن و لبخند رسیدن به مقصد و …..

 

پی نوشت ماندگار :

دوم مارچ (مارس) ساعت 2 بعد از ظهر لجظه بود که تمام عمرم و تجربیاتم را به تمسخر گرفت. آن روز با تمام وجودم حس کردم که «چه زود دیر میشود» و چه زود میگذرد لجظه ها و آنوقت تو میمانی و عمری آه و افسوس که …..