تکیه

3 04 2009

1.به فاصله کمتر از صدو پنجاه کیلومتر از مرکز شهر دنیای دیگه ای رو میبینم که گویی هیچ علاقه و نشانه ای از یکجا بودن این دو منطقه وجود نداره؛ چیزی که منو هیجان زده میکنه طبیعت به راستی دست نخورده این منطقه است. توی این صدوپنچاه کیلومتر سه نوع آب و هوا رو حس میکنی , هوای نمور بهاری, بوی آفتاب تابستان و برفهای تازه زمستانی.این محیط برای کسی مثل من که دوست ندارم برای هر چیزی زیاد منتظر بمونم خیلی خوبه, میتونم در کمتر از یک ساعت اون آب وهوا و طبیعتی که دوست دارم ببینم.

در قسمت بهاری به آغوش کشیده شدن تپه ها توسط ابر و مه چیزی در حد رویا رو برای آدم متصور میشه ولی در قسمت زمستانی این مسیر  گویی تازه پاییز رفته و زمستان اولین برف خود را به نشانه ورود فرود آورده و هوا  نرم نرمک سرد میشد.

2.وقتی شروع به تحلیل قضیه میکنن فکر میکنم باز هم مثل معمول قانون تازه تصویب شده ای دیگه ای رو به چالش کشیده اند که یک و یا چند قانون قبلاتصویب شده اساسی رو نفی میکنه ولی وقتی بحث رو دنبال کردم فهمیدم که چرا دوست ندارم دیگر در ین دنیاباشم, یکی از این قوانین مورد بحث:

«»اگر زنی ادعا کند مورد تجاوز قرار گرفته, ولی مرد متهم انکار کند,انکار مرد بر ادعای زن ارجحیت دارد و ادعای زن بدون هیچ تحقیق آناَ مردود قلمداد میشود»» .

این لطفی که قانون در حق «ما» کرده باعث میشود که باز از هم جنس بودن با آن «مرد» شرمسار شوم و ……

Advertisements




آوای "دریش"

4 02 2009

شب جمعه است ولی خوابم نمیبرد , معمولا شبهایی که فردایش تعطیلی است همینطورم ,  هتل به این بزرگی آنقدر ساکت و کور است گویی هیچ کسی در آن نیست.

برای همین دور از چشم دیگران در لابی (تالار ) هتل درست مثل خانه ام روی مبل ( کوچ) لم میدهم و پایم را روی میز میگذارم , لپ تاپم را روی زانو می گذارم و ….

ناگهان در این سکوت زیبا حس ناخود آگاهی به من میگوید به صدایی که از دوردستها و هر چند دقیقه یکبار شنیده میشود دقت کنم؛ خوب که دقت میکنم صدای مردی است که به صدای بسیار بلند چیزی میگوید . ساعت را نگاه میکنم چیزی به نیمه شب نمانده و در کابل این زمان یعنی زمانی که حتی برای نمونه یک مرغ هم نباید پر بزند در خیابان (به دلایل امنیتی ).

بعد از دو -سه بار دقت متوجه میشوم که صدا متعلق به  سربازی است که در خیابان منتهی به وزراتخانه کشیک میدهد و بنا به رسم معمول هر کس و یا وسیله ای که از دور دست به طرفش نزدیک میشود را باید با  فرمان»دریش»*  متوقف کند و بعد از اطمینان از هویتش اجازه حرکت به او را بدهد . شاید برای خیلیها این قضیه زیاد مهم نباشد و شاید هم عادت کرده اند, ولی من نمیتوانم به سادگی بگذرم از این.

یک لحظه خودم را جای آن میگذارم , در سرمای 2-3 درجه و در نیمه شب به محض دیدن هر جنبده ای که به طرف وزارت خانه نزدیک میشود باید تمام قوایم را جمع کنم و فریاد بزنم «دریش» و بعد بلافاصله به حالت آماده باش قرار بگیرم که اگر احیانا این شی جنبنده توقف نکرد به او شلیک (فیر ) کنم. شاید این کار برای یک یا دوبار یا حتی ده بار قابل تحمل باشد ولی تصور اینکه حداقل در طول یک ساعت بیش از ده بار حنجره ات را پاره کنی کمی سخت به نظر می آید.

در دلم به این سرباز آفرین میگویم؛  و خدا را شکر میکنم که  به خاطر توان من مرا در چنین موقعیتی قرار نداده و نهایتا درست مثل یک بچه آدم سر جایم مرتب می نشینم و تکیه میدهم به مبل(کوچ), شاید با اینکار می خواهم جواب زحمتی که آن سرباز در آن بیرو ن ودر سرما میکشد را جبران کرده باشم.

 

پ.ن: * دریش : کلمه ای که استفاده نظامی زیادی دارد و در زبان پشتو معادل «ایست -توقف» است .





I wanna be a Mechanical Engineer

31 12 2008

از وقتی که دستم به کیبرد اینترنت آشنا شد (یعنی اینکه تنها خواننده نبودم و چیزهایی هم مینوشتم)؛ تقریبا هیچ زمانی نبوده که مطلبی در مورد افغانها و تاثیرشان بر روزمره گی های مردم ایران چیزی نخوانم. از کنایه گرفته تا توهین و تحقیر و البته کنکاش و بعضا گزارش. اما این گزارش رو که خوندم بد جوری دلم گرفت و برای هزارمین بار آرزو کردم کاش راهی بود تا میتونستم یکی از همین آینده سازان کشور که روز به روز تحلیل میروند رو نجات بدم.

گزارش زیر در خبرنامه اینترنتی امیرکبیر نوشته شده و البته تقریبا  میشه گفت گزارشی مستنده و بدون برنامه ریزی قبلی. با خوندن این گزارش خدا میدونه که هزاران پرسش در ذهنم خطور کرد.

 

می خواهم مهندس مکانیک(اینجینر تخنیک) شوم

 

پ.ن: قرار نیست و نبوده تمام مطالبم حول مهاجرت و … باشه , اما این یکی برای خود من بسیار مهم جلوه کرد.

این نوشته در وبلاگ دیگرم هم درج شد.





برف

29 12 2008

این حالت شهر کابل هیچ وقت به مزاجم خوش نیامده , شب میخوابی و حس میکنی که روزی که گذشته چه روز زمستانی خوب و گرمی را گذرانده ای , ولی وقتی صبح از خواب بر میخیزی تمام شهر را پوشیده در برف میبینی,بدون هیچ نشانه قبلی.

اما گذشته از این زیبایی برف را در هیچ خلقت خداوندی دیگر ندیده ام؛ مخصوصا که این برف اولین برف در شهر کابل به حساب می آید و البته اولین بارش برفی است که من امسال دیده ام.

ای کاش فرصتی بود تا به بالای این تپه زیبای روبروی اتاقم میرفتم و …..

امروز روز اول ماه محرم است .ماهی که قدرت عشق را بر  مادی گران و قدرتمندان عالم ثابت کرد.

Kabul_29_12_08 (2)





امروز

28 12 2008

دیشب ساعت مبایل را عیار(تنظیم) کردم تا ساعت 7و نیم بیدار باشم,ولی از بخت بد یا نیک ,از ساعت 6ونیم از سروصدای بلندگوی(لاسپیکر)ماشین ترافیک نتونستم بخوابم.اتاقم رو به خیابان چهار راهی صدارت(کابل) است و هر صبح زیبایی معصومانه شفق افتاب بر روی تپه آدم را به وجد می آورد.