«»دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟»"
دیریست که یادها در یادم نیست
حق مطلقاً با شماست و من در موردش بیدقتی کردم … در ضمن من هیچ وقت اعتقادی ندارم که افغانها آدمهای بدی هستند، که بسیاری از اونها رو دیدم که بسیار مردتر از ما ایرانیها هستند … بابت اون اشتباه ازتون عذرخواهی میکنم و از این به بعد سعی خواهم کرد که بیشتر دقت کنم …
مهندس جان سلام !!!
از ادرس دوستی به دلنوشته هات راه یافتم واز تلاوتشان لذت بردم … امیدوارم در کنار دغدغه های مهندسی شاعر بمانی و دیوار های سرد سکوت را با آجر های عشق وفریاد روایتگر همیشه گی باشی ………..
یا حق ………