واگویه

3 10 2009

امسال سال بدی نبوده (البته هنوز تمام نشده) و امیدوارم که با اتمام این سال افسوس لحظاتی رو که دارم سپری میکنم به این شکل , نخورم البته اگر کمی بیشتر منطقی فکر کنم میبینم که جایی برای گله از خودم و افسوس نخواهد ماند برای اینکه در چنین شرایطی بهترین گزینه ها رو انتخاب کرده ام و هر کس دیگه ای هم به جای من قرار میگرفت همین تصامیم رو میگرفت و به همین نقطه ختم میشد.

گاهی وقتها درست مثل ماهی میمونم که از فرط بی آبی در تب و تابه و وقتی که آبی میبینه حاضر میشه با آگاهی از اینکه این آب چیزی جز آب جوشان و داغ نیست خودش رو تسلیم  می کنه تا در اون غوطه ور بشه و عطشش رو برطرف کنه حتی به قیمت سوختن و نابود شدن.

این روزها روزهای سختی برای من هستند هر چند این رو میدونم که سالیان بعد اگر باز هم در چنین موقعیتی قرار بگیرم هم نمیتونم چیزی جز این رو انتخاب کنم و لی همه اینها نمیتونن دلیلی باشند برای اینکه اکنون خوش باشم..





گزارش اختطاف شده ای از اختطافش!!!

13 09 2009

خیلی بیصدا و آرام آرام, قضیه دو خبرنگاری که معلوم نیست کی و از کجا داخل افغانستان شده اند و چطور به منطقه حادثه رسیده اند و چطور و چه زمانی ربوده شده اند , خبر داغ روزنامه ها و رسانه های داخل کشور شده است!!!.
صحبت از “استفان فارل” یا “استفن فارل” خبرنگار رسمی نیویورک تایمز و ” سلطان منادی” همکار و مترجمش است که برای تهیه خبر در مورد چگونگی و علل بمباران تانکرهای ربوده شده به وسیله طالبان توسط نیروی های ناتو یا آیساف (ظاهرا معلوم نیست کدامشان!), به کندوز سفر کرده بودند و در آنجا ربوده شدند.
داستان پلیسی از اینجا آغاز میشود که تا لحظه آزاد سازی خبرنگار ربوده شده توسط نیروهای ویژه انگلیسی هیچ کسی دم از این آدم ربایی نمیزند.
جدای از اینکه چرا ریاست محترم امنیت ملی از قضیه آدم ربایی و زمان وقوع آن خبر نداشته و چرا به سادگی و بدون هیچ بازپرسی خبرنگار آزاد شده کمتر از بیست و چهار ساعت بعد از آزادیش از افغانستان خارج میشود. باید پرسید چرا خود این به اصطلاح خبرنگار بلافاصله و به محض رسیدن به کشورش با پررویی تمام گزارش و چشم دیدش را از این واقعه بدون در نظر گرفتن واقعیتها تهیه و به نشر میسپارد.
به قول نویسنده سایت www.wired.com , نکته جالب توجه این گزارش “استفن فارل” این است که او به مانند یک کارشناس و جاسوس حرفه ای تمام جزییات این رویداد را به خاطر داشته و بیان میکند, اعم از موقعیت استراتژیک طالبان در کندوز, تاثیر آنان بر امنیت منطقه, امکانات تسلیحاتی و نظامی آنان, امکانات اقتصادی و معلوماتی از این قبیل.
حال سوال اینجاست که چطور یک خبرنگار در کمتر از دو روز و در حالی که خود طعمه و در بند قهرمانان گزارش خود بوده توانسته این اطلاعات را به دست بیاورد. آیا “سلطان منادی” با او کمک کرده و رابط بین او و طالبان شده ؟ اگر چنین است آیا چیزی مهمتر از اینها را طالبان از طریق “سلطان منادی” به “استفن فارل” گفته اند که باعث به خطر افتادن جان او شده؟
به راستی تا کی باید در کشور خودمان توسط میهمانانی که خودمان فرا خواندیم توهین و تحقیر شویم؟
لازم به یاد آوریست که سلطان منادی و استفان فارل طی تهیه یک گزارش از بمباران کندوز توسط طالبان ربوده شدند و بعدا طی یک عملیات نجات استفان فارل آزاد شد و سلطان منادی باشلیک گلوله از فاصله نزدیک به زیر گلویش کشته شد.
برای دیدن گزارش به اصطلاح خبرنگار نیویورک تایمز از ربوده شدنش و از عملیات نجاتش کلیک کنید





انتخابات ریاست جمهوری

26 08 2009

انتخابات با همه سختیها و کمبودی ها تموم شد, حالا به قول معروف تازه داستان شروع شده, طالب ها میگردن دنبال کسانی که رای دادن و انگشتهای رنگیشون رو قطع میکنن. نامزدهای انتخابات هر کدوم خط و نشون میکشن که اگه نتیجه به نفعشون نشه از “راههای دیگری” برای رسیدن به حقشون استفاده میکنن.
توی این قیل و قال, خیلیها هم دارن آروم کار خودشون رو میکنن. شرکتهای هواپیمایی قیمت TICKETرو زیاد کردن, شرکتهای واردکننده قیمت مواد اولیه رو افزایش دادن و از همه مهمتر اینکه حالا هیچ کس به فکر اون نامزدهایی که حتی یک رای هم نیاورده اند نیست. شاید این موضوع در کشورهای دیگه مهم نباشه ولی اینجا خیلی مهمه. چون لازمه کاندیدا شدن دادن حداقل 10000 کارت رای دهی طرفداران به کمیسیون انتخاباته, پس حداقل تعداد رای هر نماینده نباید از 10000 رای کمتر باشه در حالی که تقریبا نیمی از کاندیداها حتی نصف این تعداد رای رو هم کسب نکرده اند!!!!.
پس نتیجه اخلاقی اینکه حتی خود کمیسیون انتخابات اولین نطفه های تقلب رو در انتخابات کاشته





28 06 2009

“”دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟”"

دیریست که یادها در یادم نیست





کابل, انتخابات, زندگی, امید و …

22 06 2009

نوشتن برایم در حال سخت شدن است. گاهی روزها و روزها میشود که تنها مونس سر انگشتانم صفحات نقره ای کیبوردهاست, و این تصور که روزی شاید نتوانم بدون این صفحات چیزی بنویسم آزارم میدهد.

روزهای گذشته روزهای سختی بودند که خاطرات تلخ فراموش کردنشان را سخت تر میکند, هیچ گاه انتظار چنین روزهایی رو در ذهنم نمیپروراندم.

به قول دوستم در حال ناپدید شدن در خودم هستم , و اگرچه هنوز در این مورد اعتراضی از اطرافیانم نشنیده ام ولی میتوانم تصور کنم چه روزهایی در پیش رو خواهم داشت.

ظاهرا انتخابات ریاست جمهوری افغانستان شروع شده ودر و دیوار شهرها و حتی وسایل نقلیه پر شده از تبلیغات کاندایدهای ریاست جمهوری. هر چند هنوز به درستی نمیتوان تشخیص داد که تبلیغات نصب شده بر شیشه های وسایل نقلیه صرف برای جلوگیری از نور آفتاب است یا اعلام طرفداری از نامزدها.

گرچه چیز غریبی نیست سو استفاده اراکین دولتی از مناصبشان برای تبلیغات به نفغ نامزد خاص , اما انتظار دیدن جانبداریهای این چنین صریح از سوی مقاماتی که در راس دولت هستند کمی عجیب مینماید.

شاید نتوان درک و تحلیل سیاسی عامه مردم را در سطح بالایی متصور شد, ولی به راحتی میتوان فهمید که به راحتی فهمیده اند که از جمع 44 نامزد ریاست جمهوری افغانستان تعداد انگشت شماری به طور جدی این رقابتها را دنبال میکنند, و دیگر نامزدها از این انتخابات و فرصت تبلیعات تنها  برای کسب شهرت و یا احتمالا دریافت وعده و وعید و یا منصب و قدرت  از نامزدهای قویتر استفاده میکنند.

این مردمی که من در این روزها میبینم , نه تنها هیچ امیدی به تغییر و بهبود شرایطشان بعد از انتخابات دارند بلکه حتی نمیتوان بارقه هایی هر چند ناچیز از امید به یک زندگی آرام را در چشمانشان دید.





تمام

5 05 2009

شاید به جرات بتوانم بگویم که قدش به شیشه موتر( ماشین) هم نمیرسید, با آن اندام ضعیف و نحیفش و با آن قدمهای کوچکش با موتر(ماشین) مسابقه گذاشته بود. صدا میزد و صدا میزد”کوته سنگی عاجل رو یالله بدو کوته سنگیییییی” گاهی جمله بر لبانش نیمه تمام میماند , نیمی از خستگی و درد حنجره و نیمی از دلواپسی اینکه مبادا راننده برود و پولی بابت این تبلیغ به وی نپردازد, پابه پای موتر (ماشین) میدود و داد میزند. در آخرین لحظه گویی خود راننده هم از خیر یک مسافر نداشته اش میگذرد و همچنان که در حال حرکت یک پنج روپیه ای را به سوی کودک پرتاپ میکند.
چهره کودک اما در این لحظه دیدنیست, دیدنی که نه نا دیدنیست.نیمی خندان از کسب معاش و نیمی نگران و هراسان از درد حنجره و نیمی دیگر از یاس, یاس بی ارزش بودن معاشی که گرفته , معاشی که حتی نمیتواند با آن یک قرص کامل نان را بخرد.
به راستی ما در کجای این جهان قرار داریم؟





نانوشته

27 04 2009

لحظه های نابی درزندگی پیش میاد که بعدها نه تنها به هیچ قیمتی نمیشه به دستشان آورد بلکه حتی لمس شیرینی های  آن هم دیگه ممکن نمیشه. 

الان در همان شرایطم , هر لحظه ام لحظه ای نابه که با وجود اینکه میدانم  تکرارشان برابم تقریبا غیر ممکنه ولی نمیتوانم  ذخیره شان کنم.  شاید روزی روزگاری که دوباره اینها را بخوانم حتی نتوانم به یاد بیاورم که چه بوده این لحظات ناب ولی……

برای چند روز گذشته آنقدر مشغول بوده ام که  به آسانی نمیتوانم  تا چند روز دیگر از دست پس لرزه هایش خلاص شوم. هفته بعد سفری که مدتهاست چشم به راهش بودم پیش رویم خواهد بود و مهمتر اینکه میدان کارزار و میدان سنجش . امیدی به جز موفق شدن برایم چاره ساز نخواهد بود.





تکیه

3 04 2009

1.به فاصله کمتر از صدو پنجاه کیلومتر از مرکز شهر دنیای دیگه ای رو میبینم که گویی هیچ علاقه و نشانه ای از یکجا بودن این دو منطقه وجود نداره؛ چیزی که منو هیجان زده میکنه طبیعت به راستی دست نخورده این منطقه است. توی این صدوپنچاه کیلومتر سه نوع آب و هوا رو حس میکنی , هوای نمور بهاری, بوی آفتاب تابستان و برفهای تازه زمستانی.این محیط برای کسی مثل من که دوست ندارم برای هر چیزی زیاد منتظر بمونم خیلی خوبه, میتونم در کمتر از یک ساعت اون آب وهوا و طبیعتی که دوست دارم ببینم.

در قسمت بهاری به آغوش کشیده شدن تپه ها توسط ابر و مه چیزی در حد رویا رو برای آدم متصور میشه ولی در قسمت زمستانی این مسیر  گویی تازه پاییز رفته و زمستان اولین برف خود را به نشانه ورود فرود آورده و هوا  نرم نرمک سرد میشد.

2.وقتی شروع به تحلیل قضیه میکنن فکر میکنم باز هم مثل معمول قانون تازه تصویب شده ای دیگه ای رو به چالش کشیده اند که یک و یا چند قانون قبلاتصویب شده اساسی رو نفی میکنه ولی وقتی بحث رو دنبال کردم فهمیدم که چرا دوست ندارم دیگر در ین دنیاباشم, یکی از این قوانین مورد بحث:

“”اگر زنی ادعا کند مورد تجاوز قرار گرفته, ولی مرد متهم انکار کند,انکار مرد بر ادعای زن ارجحیت دارد و ادعای زن بدون هیچ تحقیق آناَ مردود قلمداد میشود”" .

این لطفی که قانون در حق “ما” کرده باعث میشود که باز از هم جنس بودن با آن “مرد” شرمسار شوم و ……





تولد

21 03 2009

سالی دیگر گذشت و ….

زیاد خوانده ایم و زیاد شنیده ایم که کاش چنین میکردیم و آرزومند خواهیم بود که چنان خواهیم کرد, مهم اینست که آیا به راستی این همه آمدنها و رفتنها را ارج و قربی نزد ما هست ؟ و یا تنها تماشاگران  این پرده از قصه روزگاریم و بس؟

هنوز در کابل هستم و هنوز زنده ام و هنوز امیدوار و …..

سال نو مبارک





نوروز

19 03 2009

امسال هم مانند جندین سال دیگر گذشت, تلخی ها , شیرینی ها, خاطره ها و رویدادهای گوناگون مانند صفحات کتابی یکی پشت دیگری آمدند و رفتند.

شروع و ختم امسال اما, برای من متفاوت از دیگر سالها بود, سال را با خرواری از آشفتگی ها و دلهره ها شروع کردم, و با روزهایی متفاوت به آخر سال رساندم, ختم امسال برایم از چند لحاظ متفاوت بود.

با شروع سال جدید دیگر نباید آنی باشم که سال قبل بودم,خواسته یا ناخواسته برنامه هایی که در سر داشتم تغییر میکند. زندگی نباید آنطوری که قبلا میخواستم به پیش برود و تلاشم از هم اکنون برای تغییر کلی ساختار زندگی ام و رفتارهایم است تا به گونه ای باشم که هم خواست خودم باشد  و هم قابل پذیرش برای دیگران

این را مینویسم تا سال دیگر و با شروع سالی نوی دیگری با امروز خود را مقایسه کنم و ببینم که آیا آنطور که باید و انتظار داشتم به اهدافم رسیده ام یا نه.

نوروز امسال در کابل خواهم بود , اگر چه دور بودنم از خانه در روزهای نوروز دیگر برایم عادی شده و تقریبا به تعداد انگشتهای دستهایم میرسد, ولی حسی دیگری دارم که آن سالها نداشتم.





آهنگ زندگی

18 03 2009

از این دست تصاویر زیاد میبینیم در اطرافمان, ولی این یکی کمی فرق داشت, چون در جوی های مخروبه و متعفن شهر مشغول نبود.
اینجا تپه های معروف منطقه غربی افغانستان به نام (آب خرما) است, و نزدیکترین آبادی به اینجا چیزی در حدود 30 کیلومتر فاصله دارد.
این نگاه چیزی نبود که مرا تحت تاثیر قرار داد, بلکه رضایتی بود که در لحن صدایش بود, او راضی بود _راضی که نه عادت کرده بود که راضی باشد_ و همین موضوع ,کار را برایش آسان میکرد.

پیرمرد کارگر

پیرمرد کارگر





شهری که از آن او نیستم

15 03 2009

مانده ام از این همه تفاوت در سطح زندگی مردم کابل, اینجا شهریست که بر شانه های شانس میچرخد, هیچ جایی را نمیابی که در آن قانون خریدار و یا حتی طرفدار داشته باشد.

به فاصله کمتر از دو کیلومتر در سطح شهر, آنچنان سطح زندگی و طبیعتا توقعات زندگی روزانه مردم تفاوت دارد که آدم انگشت به دهان میماند.

با وجود کثافت و بی نظم بودن تمام شهر چیزهایی میبینی که باور کردنش مشکل به نظر می آید.

  • در خیابان دستفروشهایی را میبینم که اجناس بی کیفیت را میفروشند و مردم با علم به عدم کیفیت آنها چاره  ای جز خرید ندارند, حتی گاهی به دنبال نوع بدل جنس میگردند , چرا؟ فقط برای اینکه اندکی ارزانتر است.در اینجا مردم برای این کار میکنند که زندگی کنند , در حقیقت زنده بمانند. و با این حال همه دوست دارند مبایلی داشته باشند که “آهنگ تصویری” در آن ثبت شود و قابلیت عکس گرفتن داشته باشد.
  • در همان خیابان تلویزیون بسیار بزرگی از سوی وزارت مخابرات نصب شده و تصاویر حمله وحشیانه یک گرگ به یک آهو و دریدن آن رادر قالب فیلمی مستند نشان میدهد, همانجا در کنار خیابان مردمی که خسته از کار روزانه برگشته اند -و یا حتی خسته از نیافتن کاری مستاصل نشسته اند- با علاقه این تصاویر را تماشا میکنند. و در پای همان تلویزیون مردی را میبینم که سینی کوچک و کثیف شیرینی را در پیش رو گذاشته و نگاه منتظرش امید خرید را در گامهای رهگذران جستجو میکند.
  • مردی را میبینم که فقط به خاطر پنج افغانی(کمتر از 10سنت) از خرید یک جنس منصرف میشود, با خود میگویم به راستی همین دو افغانی در زندگی او آنقدر نقش دارد که در خرج کردن آن مردد است؟
  • در فاصله ای کمتر از دو کیلومتر از همان نقطه  همان جنس را به بیش از بیست برابر میفروشند و خریدار با تفخر کامل تنها به این فکر میکند که از فلان دوکان (مغازه) مشهور خریداری کرده, اینجا ولی چیزی دیگری تغییر نمیکند, خریدار میداند که چیزی که خریده بی کیفیت است و ارزشش بسیار کمتر از آنچیزی که خریده , ولی باز هم میخرد فقط برای آنکه دوست دارد خریدش از یک فروشگاه مشهور در مکان مشهور کرده است. در اینجا نیز مردم فقط دوست دارند کار کنند تا زنده بمانند و باز کارهایی را انجام بدهند که میدانند درست نیست.

در اینجا (کابل) یا آنقدر در فقرو تلاش برای رهایی از آن  غوطه ور هستی که تصور داشتن یک هفته زندگی راحت برایت شکل یک آرزو را دارد , یا آنقدر در پول غوطه وری که آرزو میکنی این همه پول نداشته باشی و در عوض زندگی راحت و بی دردسر وواهمه و عاری از رشوه و فساد , داشته باشی .

در اینجا هیچ گاه نمیتوانم بین این همه تضاد خود خواسته به آرامی زندگی کنم.





گزینه

13 03 2009

اگر تمام “اگر”های عمر را جمع کنیم , دیگر چیزی برای زندگی نمیماند.





مکرر

9 03 2009

سوار ماشین (موتر) میشوم و با خیال راحت لم میدهم. از تصور اینکه این دفعه از شر چند نقطه ایست و بازرسی( تلاشی) تا رسیدن به فرودگاه (میدان هوایی) راحت هستم لبخندی رندانه تحویل خودم میدهم .

اما خوشی ام چندان طول نمیکشد چون به محض اینکه میرسیم به ورودی فرودگاه, می شنوم که به خاطر یک میهمان عالیقدر!! هیچ وسیله نقلیه (موتر) اجازه ورود به بخش اصلی را ندارد حتی پلاک (پلت) قرمزها!!!!. به شانس درخشانم تبریک میگویم و پیاده میشوم. 4 قسمت آزاردهنده را طی میکنم و هر بار در جواب اینکه”فندک(لایتر), ماشین ریش یا تیغ توی ساک داری؟” نه میگویم. اما وقتی از اسکنر ها میگذرم و چراغ سبز میشود خودم هم متعجب میشوم که نکند این لوازم را با خودم نیاورده باشم!!!

توی سالن انتظار برای اینکه مطمئن شوم, نگاهی دزدکی به داخل ساک می اندازم و وقتی میبینم علاوه بر تیغ و ریش ماشین و حتی فندک (لایتر), اسپری آتش زا هم دارم , میترسم . اینهمه را با خودم تا اینجا آورده ام و کسی نفهمیده؟.

پرواز با تاخیر بیش از دو ساعت انجام میشود و من باز هم از لذتبخش ترین لحظه پرواز (اوج گرفتن) لذت میبرم و خودم را مثل پلنگ صورتی توی صندلی (چوکی) فشار میدهم.

تنها چیزی که از این سفرها به یادم میماند همینها هستند , همیشه عجله برای دیر نرسیدن و همیشه تاخیر ساعته, لذت اوج گرفتن و لبخند رسیدن به مقصد و …..

 

پی نوشت ماندگار :

دوم مارچ (مارس) ساعت 2 بعد از ظهر لجظه بود که تمام عمرم و تجربیاتم را به تمسخر گرفت. آن روز با تمام وجودم حس کردم که “چه زود دیر میشود” و چه زود میگذرد لجظه ها و آنوقت تو میمانی و عمری آه و افسوس که …..





افتخار

27 02 2009

میخوانم :

  • افغانستان در صدر کشورهای مورد توجه آمریکا قرار دارد.
  • افغانستان در صدر کشورهای تولید کننده و صادر کننده هرویین و تریاک جهان است.
  • افغانستان دربالای لیست سیاه کشورهای ناقض حقوق بشر قرار دارد.
  • افغانستان در صدر لیست سیاه کشورهای آلوده به فساد قرار دارد.
  • افغانستان اخیرا از رتبه دوم کشورهای خطرناک و نا امن جهان به رتبه اول ارتقا یافت.
  • افغانستان در صدر لیست کشورهای با اقتصاد ضعیف و وابسته به واردات قرار دارد.
  • افغانستان در لیست سیاه فدراسیون فوتبال اروپا قرار گرفته و تا اطلاع ثانوی قادر به انجام هیچ بازی در خاک اروپا نخواهد بود.

و نهایتا اینکه:

  • دارندگان پاسپورت افغانستان, بی ارزشترین مدرک شناسایی برای سفر را در دستانشان دارند.

ولی با همه اینها همیشه در بوق و کرنا میکنیم که مردم میهن دوست و با غیرتی هستیم و حتی حاضر نیستیم که یک وجب آنرا به بیگانه بدهیم؛ ولی با کمال پر رویی دست به هر کاری میزنیم بلکه بتوانیم به یکی از این کشورهای بیگانه  برویم و ازین کشور مملو از افتخار و غرور فرار کنیم!!, گاهی وقاحت غیرتمندانه مان غیر قابل تحمل میشود.

برای ثبوت لینکهای زیر را ببینید:

 

فرار دست جمعی تیم ملی نوجوانان افغانستان برای چهارمین بار

“گل پری , دوازده ساله ای که با طلای سفید! افغانی دست دوستی داده !

خلاصه ای از اوضاع مالی و اقتصادی افغانستان  و    موقعیت افغانستان در لیست

افغانستان در انتهای لیست کشورهای با محدودیت ویزا

موقعیت افغانستان در لیست سالانه کشورهای آلوده به فساد

در افغانستان همه چیز قابل فروش است!

مسولیت و جوابگویی مسوولان در افغانستان





دمکراسی

23 02 2009

 

باز هم نوبه های بیکاری!!

نشسته ام و مشغول کارم هستم و تلویزیون بی زبان هر لحظه به زبانی اظهار وجود میکند؛ توجه نمیکنم, تا اینکه صدای پخش یک تبلیغ مرا جلب میکند, از این دست تبلیغات را در هر کانال ماهواره (دیش) میتوان دید , ولی در سرزمین القاعده و تعصب هرگز نباید انتظار داشت ….., اما گویی اینکار هم ممکن شده.

خوشبختانه و یا بدبختانه !! دختری که این کالا را مغرفی میکند از خودمان نیست وگرنه …..

نمیدانم آیا پخش سریال تلویزیونی که در کشورهای دیگر تنها برای افراد بالاتر از 13 سال مجاز است نشانه ای از آزادی بیان و ترقی ظرفیت یکشبه مردم ماست یا نه  ولی شاید یکی از نشانه های دمکراسی ,پیشرفت وتکنولوژی؛ همین تبلیغ “”نوار بهداشتی مخصوص خانمها”" آنهم به صورت تجربی در تلویزیون باشد.!!!





گذشته ها

22 02 2009

نشسته ام توی لابی “سیتی سنتر”

اینقدر دیر شده که خدمه هر بار به بهانه ای میان تا منو بلند کنن ولی من از رو نمیرم. تنهایی غیر منتظره ای اینجا گیر آوردم که خیلی کم گیرم آمده تا حالا, و این تنهایی قشنگ در بین جمعیت برام خیلی جذابه.

توی چند قدمی ام کسی نشسته که بیش از دوساله که دوست داشتم ببینمش اینجا , ولی حالا که اینجاست نمیتونم برم و مثل بچه آدم روبروش بشینم و بهش بگم “سلام”.

هر کاری میکنم نمیتونم فراموشش کنم , و از این بابت خیلی عصبانی ام , چون به خودم قول داده بودم تا به عهدم وفا نکردم دیگه به این قضیه فکرنکنم , و حالا هی وسوسه میشم تا….

متاسفانه و یا خوشبختانه قضیه عشق وعاشقی نیست , تنها قولی و قراری است که دوسال قبل داده بودم و تا حالا سعی دارم هنوز روی قولم و حرفم بمونم.

اینبار هم خدا کمکم میکنه این دارم عملا  حس میکنم.





آوای "دریش"

4 02 2009

شب جمعه است ولی خوابم نمیبرد , معمولا شبهایی که فردایش تعطیلی است همینطورم ,  هتل به این بزرگی آنقدر ساکت و کور است گویی هیچ کسی در آن نیست.

برای همین دور از چشم دیگران در لابی (تالار ) هتل درست مثل خانه ام روی مبل ( کوچ) لم میدهم و پایم را روی میز میگذارم , لپ تاپم را روی زانو می گذارم و ….

ناگهان در این سکوت زیبا حس ناخود آگاهی به من میگوید به صدایی که از دوردستها و هر چند دقیقه یکبار شنیده میشود دقت کنم؛ خوب که دقت میکنم صدای مردی است که به صدای بسیار بلند چیزی میگوید . ساعت را نگاه میکنم چیزی به نیمه شب نمانده و در کابل این زمان یعنی زمانی که حتی برای نمونه یک مرغ هم نباید پر بزند در خیابان (به دلایل امنیتی ).

بعد از دو -سه بار دقت متوجه میشوم که صدا متعلق به  سربازی است که در خیابان منتهی به وزراتخانه کشیک میدهد و بنا به رسم معمول هر کس و یا وسیله ای که از دور دست به طرفش نزدیک میشود را باید با  فرمان”دریش”*  متوقف کند و بعد از اطمینان از هویتش اجازه حرکت به او را بدهد . شاید برای خیلیها این قضیه زیاد مهم نباشد و شاید هم عادت کرده اند, ولی من نمیتوانم به سادگی بگذرم از این.

یک لحظه خودم را جای آن میگذارم , در سرمای 2-3 درجه و در نیمه شب به محض دیدن هر جنبده ای که به طرف وزارت خانه نزدیک میشود باید تمام قوایم را جمع کنم و فریاد بزنم “دریش” و بعد بلافاصله به حالت آماده باش قرار بگیرم که اگر احیانا این شی جنبنده توقف نکرد به او شلیک (فیر ) کنم. شاید این کار برای یک یا دوبار یا حتی ده بار قابل تحمل باشد ولی تصور اینکه حداقل در طول یک ساعت بیش از ده بار حنجره ات را پاره کنی کمی سخت به نظر می آید.

در دلم به این سرباز آفرین میگویم؛  و خدا را شکر میکنم که  به خاطر توان من مرا در چنین موقعیتی قرار نداده و نهایتا درست مثل یک بچه آدم سر جایم مرتب می نشینم و تکیه میدهم به مبل(کوچ), شاید با اینکار می خواهم جواب زحمتی که آن سرباز در آن بیرو ن ودر سرما میکشد را جبران کرده باشم.

 

پ.ن: * دریش : کلمه ای که استفاده نظامی زیادی دارد و در زبان پشتو معادل “ایست -توقف” است .





این قطرات عمر

28 01 2009
  • زمانی در یک کتاب خواندم که مدت زمانی که یک فرد عادی برای مرور یک گزارش یا خبر کوتاه صرف میکند حدود “20″ ثانیه است.
  • در جایی دیگر خواندم که “4″ دقیقه ابتدای آشنایی بین دو فرد در اولین دیدار آنان نقش مهم و عمده ای در ادامه و نوعیت ارتباط بعدی این دو خواهد داشت.
  • در کارگاهای آموزشی مدیریت میگویند مدت زمان توجه و تمرکز مستمعین و شرکت کنندگان در یک همایش (جلسه) به سخنان گوینده یا سخنران, در بهترین حالات فقط “50″ دقیقه است.
  • میگویند حداکثر زمان تاثیر گذاری یک برنامه تلویزیونی,خبری و یا آموزشی 90 جلسه(سه ماه) و آنهم جلسات 35-45 دقیقه ای است و بعد از این زمان اگر در نحوه برنامه و یا جلسه تغییر رونما نگردد , نمودار(گراف) پیشرفت و تاثیرگذاری به سرعت نزول پیدا میکند.

 

خب با این تفاصیل , چرا خداوند به ما عمرهایی چندصد برابر این مدتهای مفید داده؟

آیا دلیلی جز این داشته که به ما این قدرت را داده تا برای جبران هر لحظه بد و غیر مثمری که گذرانده ایم و هدر دادیم؛ هزاران هزار لحظه خوب و مفید برای خود و دیگران خلق کنیم و جای خالی آن لحظهات پوچ را پر کنیم؟





سقوط شیرین آنها وسقوط تلخ ما!

19 01 2009

شاید شما هم در خبرها دیده و یا شنیده باشید که هواپیمای خطوط هوایی “یو اس ایر لاین” امریکابعد از ظهر روز پنج شنبه هفته قبل در رودخانه ای نزدیک محله مانهاتان نیویورک سقوط کرد.در طی چند ماه اخیر چند مورد مشابه در نقاط مختلف دنیا اتفاق افتاده , ولی چیزی که این سقوط را مهمتر جلوه میدهد و به تعبیر من سقوطی شیرین نامیده میشود چند نکته ظریف در مورد نحوه سقوط و تحقیقات و نتایج آن است:

-این هواپیما درست لحظه اوج گرفتن در آسمان به دسته ای از پرندگان بر میخورد و اصابت یک یا چند پرنده به موتورهای آن باعث از کار افتادن هر دو موتور و در نهایت سقوط آن شد, و این یعنی اینکه بر خلاف معمول هیچ نقصی در طیاره(هواپیما) یا عمله پرواز یا شرایط جوی وجود نداشته.(برای اینکه بدانید چطور یک پرنده میتواند باعث سقوط یک هوا پیما شود کلیک کنید).

-هواپیما به خواسته و تدبیرخود خلبان(پیلوت)در رودخانه سقوط داده شده تا آسیب کمتری به سرنشینان وارد شود, درحالی که به فاصله کمتر از چند کیلومتر دو فرودگاه(میدان هوایی)برای نشست اضطراری این هواپیما آماده شده بودند. ولی خلبان(پیلوت)ترجیح داده تا در رودخانه سقوط کند واین نشان از شجاعت پیلوت(خلبان) و دقت نظر او در مورد مسافرانش داشته.

-تمام 155 سرنشین هواپیما به سلامت نجات داده شدند که علت اصلی اینکار همان سقوط و عدم ضربه خوردن زیاد هواپیما بود در رودخانه بوده.

-به فاصله 4 روز از سقوط؛تحقیقات و عملیات شناسایی برای علت و یا علل سقوط به نتیجه رسید و بلافاصله به اطلاع مردم رسید.

خب حالا اینها به ما افغانها چه ربطی دارد ؟

- به نظر من مهمترین وجه تمایز این حادثه  به غیر از سلامت مسافران,همین نکته آخری بود.الزام به راپوردهی(گزارش دهی) به مردم در مورد حوادث و سرعت عمل در تحقیقات.

وقتی به این سرعت نتیجه تحقیقات را در اینجا خواندم, ناخودآگاه یادم ازسقوط هواپیمای خطوط هوایی کام ایر در سال 1383 در نزدیک کابل آمد,که دو روز بعد از مفقود بودن هواپیما و بیخبری به کمک آیساف توانستند لاشه هواپیما رادر کوههای نزدیک کابل پیداکنند,همان وقت هیئتی بلافاصله مامور تحقیق شدند ولی تا امروز علت اصلی و روشنی برای آن در اختیار مردم قرار  نگرفت.گویی اصلا چنین حادثه ای رخ نداده و نباید به مردم و بستگان کشته شده گان جواب پس داد.

هر بار بلافاصله بعد ازهر حادثه ای از طرف رئیس محترم جمهور هیئتی تعیین میشوند و خرجها و سفرهای پر هزینه ای میکنند ولی حتی برای یک بار هم نشده که نتیجه این همه تحقیق به اطلاع مردم برسد.

کی دولت ما وظیفه خودخواهد دانست که باید به مردم جوابگو باشد؛ خدا میداند!

لینکهای مربوطه:

سقوط هواپیمای آمریکایی

علت سقوط هواپیمای آمریکایی

سقوط هواپیمای کام ایر

تصاویر هواپیمای سقوط کرده کام ایر در کوههای نزدیک کابل در سال 1383








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.